تبليغاتX
در حسرت دیدار

در حسرت دیدار

بهم گفتی داری میری.....نگات کردم...باورم نمی شد.تو سرتو انداختی پایین....من بازم نگات 

        کردم گفتی دارم می رم دیگه نمی تونم....گفتی عشق دروغه ....من و تو هم به هم دروغ 

        گفتیم....ما عاشق نبودیم......اما من هیچی نگفتم فقط نگات کردم....دوست داشتم بگی شوخی 

        کردم ....دوست داشتم بگی منم عاشقتم ....دوست داشتم دستامو بگیری مثل قبلا و بهم بگی 

        همیشه با من می مونی.....اما تو هیچی نگفتی تو رفتی....آره رفتی به همین سادگی ....من 

        پشت سرت ایستادم گریه کردم فریاد زدم خواهش کردم بمونی اما تو گفتی عشق یعنی جدایی

        ما هم باید جدا شیم...ایستادم تا 20 شمردم و تو دلم گفتم برگرد...1...2...3...4.........

        به 20 که رسیدم تو تندتر رفتی ...رفتی...رفتی یه جای دور....تو گم شدی

        من دنبالت گشتم اما تو نبودی ....سالها گشتم ولی نبودی...اینجام منتظرتم........

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:3  توسط احمد  | 

بهم گفتی داری میری.....نگات کردم...باورم نمی شد.تو سرتو انداختی پایین....من بازم نگات 

        کردم گفتی دارم می رم دیگه نمی تونم....گفتی عشق دروغه ....من و تو هم به هم دروغ 

        گفتیم....ما عاشق نبودیم......اما من هیچی نگفتم فقط نگات کردم....دوست داشتم بگی شوخی 

        کردم ....دوست داشتم بگی منم عاشقتم ....دوست داشتم دستامو بگیری مثل قبلا و بهم بگی 

        همیشه با من می مونی.....اما تو هیچی نگفتی تو رفتی....آره رفتی به همین سادگی ....من 

        پشت سرت ایستادم گریه کردم فریاد زدم خواهش کردم بمونی اما تو گفتی عشق یعنی جدایی

        ما هم باید جدا شیم...ایستادم تا 20 شمردم و تو دلم گفتم برگرد...1...2...3...4.........

        به 20 که رسیدم تو تندتر رفتی ...رفتی...رفتی یه جای دور....تو گم شدی

        من دنبالت گشتم اما تو نبودی ....سالها گشتم ولی نبودی...اینجام منتظرتم........

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:59  توسط احمد  | 

بهم گفتی داری میری.....نگات کردم...باورم نمی شد.تو سرتو انداختی پایین....من بازم نگات 

        کردم گفتی دارم می رم دیگه نمی تونم....گفتی عشق دروغه ....من و تو هم به هم دروغ 

        گفتیم....ما عاشق نبودیم......اما من هیچی نگفتم فقط نگات کردم....دوست داشتم بگی شوخی 

        کردم ....دوست داشتم بگی منم عاشقتم ....دوست داشتم دستامو بگیری مثل قبلا و بهم بگی 

        همیشه با من می مونی.....اما تو هیچی نگفتی تو رفتی....آره رفتی به همین سادگی ....من 

        پشت سرت ایستادم گریه کردم فریاد زدم خواهش کردم بمونی اما تو گفتی عشق یعنی جدایی

        ما هم باید جدا شیم...ایستادم تا 20 شمردم و تو دلم گفتم برگرد...1...2...3...4.........

        به 20 که رسیدم تو تندتر رفتی ...رفتی...رفتی یه جای دور....تو گم شدی

        من دنبالت گشتم اما تو نبودی ....سالها گشتم ولی نبودی...اینجام منتظرتم........

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:58  توسط احمد  | 

بهم گفتی داری میری.....نگات کردم...باورم نمی شد.تو سرتو انداختی پایین....من بازم نگات 

        کردم گفتی دارم می رم دیگه نمی تونم....گفتی عشق دروغه ....من و تو هم به هم دروغ 

        گفتیم....ما عاشق نبودیم......اما من هیچی نگفتم فقط نگات کردم....دوست داشتم بگی شوخی 

        کردم ....دوست داشتم بگی منم عاشقتم ....دوست داشتم دستامو بگیری مثل قبلا و بهم بگی 

        همیشه با من می مونی.....اما تو هیچی نگفتی تو رفتی....آره رفتی به همین سادگی ....من 

        پشت سرت ایستادم گریه کردم فریاد زدم خواهش کردم بمونی اما تو گفتی عشق یعنی جدایی

        ما هم باید جدا شیم...ایستادم تا 20 شمردم و تو دلم گفتم برگرد...1...2...3...4.........

        به 20 که رسیدم تو تندتر رفتی ...رفتی...رفتی یه جای دور....تو گم شدی

        من دنبالت گشتم اما تو نبودی ....سالها گشتم ولی نبودی...اینجام منتظرتم........

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:58  توسط احمد  | 

دلم براي کسي تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد


دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند



دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد


دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد


دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد

دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد

دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد


دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست


دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:57  توسط احمد  | 

مرا در یاب ای نیمه گمشده ام من سالهاست که در انتظار آمدنت

سر این جاده باریک و طولانی نشسته ام و ثانیه ها را به دست دقایق

و دقایق را به دست ساعتها و ساعتها را به روزها

و هفته ها و ماه ها و سالهامی سپارم ولی خبری از تو

پیدا نمی کنم نشانی یا رد پایی و اثری از تو نمی یابم

نمی دانم که چه ظا هری داری و از چه تباری هستی نمی دانم 

چگونه می آیی و مرا به نزد خودمی کشانی فقط می دانم که در

 رویای عشقبازی با تو که نیمه ای از خودم هستی روزها و شبهایم را 

می گذرانم و تمام وجودم را متعلق به تو می دانم و دوست دارم تو را نیز

 تا بینهایت از آن خود بدانم و از گرمای وجودت تن سرد خود را بیاسایم

 و در سایه سار پر مهرت عمر خویش را سپری کنم.

مرا دریاب ای نیمه گمشده ام که دیگر تاب ندارم چشمانم

 در امتداد این جاده خشکیده و دستانم سرد و بی رمق در پی دستان

 گرم و پر مهرت به لرزه در آمده است من زندگی را فقط در کنار

تو می فهمم و هیچ کس یا چیزی را مانع رسیدن به تو نمی دانم .

این نامه را برایت نوشتم با چشمان بارانییم که بخوانی و مژده

 سبز آمدنت را به من دهی و مرا از این تنهایی سرد و طاقت فرسا نجات  

دهی هر جا که هستی و هر که هستی و هر طور که می خواهی

بیا فقط بیا بیا و بیا و بیا و بیا و . . . 

 

   بیا بیا که سوختم ز هجر روی ماه تو

                                      

      تمام عمر دوختم دو چشم خود به راه تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:56  توسط احمد  | 

کاش می شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم کرد 

 کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهيم کرد 

 کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد  

 کاش می شد با پری از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

 

عشق چیست؟عشق یعنی زندگی 

           عشق چیست؟عشق یعنی بندگی

                  عشق چیست؟عشق با تو بودن است

                         عشق چیست؟عشق بی تو مردن است

                                  عشق چیست؟عشق سراسر شور است

                                         عشق چیست؟عشق سراسرنور است

                      عشق چیست؟عشق یعنی عقل را از دست دهی

                     عشق چیست؟عشق یعنی جنون را سر دهی

                     عشق چیست؟عشق یعنی بودنم پهلوی تو

               عشق چیست؟ یعنی آنکه نروم از کوی تو

                       عشق چیست؟عشق یعنی خارها را گل کنیم

                             عشق چیست؟عشق یعنی که هوا را پل کنیم

                                عشق چیست؟عشق یعنی هستیم تنها تویی

                                   عشق چیست؟عشق یعنی مستیم تنها تویی

                          عشق چیست؟عشق یعنی سرنوشت یعنی سرشت

                      عشق چیست؟عشق یعنی که تو را با ید نوشت

              عشق چیست؟عشق یعنی گل شدن زیبا شدن

        عشق چیست؟عشق یعنی که من و تو ما شدن

                    عشق چیست؟عشق یعنی غصه را رها کنیم

                        عشق چیست؟دست خود را از غریبی وا کنیم

                         عشق چیست؟عشق یعنی دوستی و صلح و صفا

                                    عشق چیست؟یعنی که آن خاطرات ما دو تا

                               عشق چیست؟یعنی روحم از بدن بیرون بود

                       عشق چیست؟یعنی که باید مثال لیلی و مجنون بود

           عشق چیست؟عشق یعنی دیدنی بوییدنی

   عشق چیست؟می توان گفتا که عشق بوسیدن                      

           عشق چیست؟عشق یعنی عشق ساده عشق پاک  

                  عشق چیست؟یعنی که پای پیاده روی خاک

                         عشق چیست؟عشق یعنی تو کنار من شوی

                              عشق چیست؟یعنی تو دارو ندار من شوی

                                 عشق چیست؟عشق یعنی درد را درمان کنیم

                                 عشق چیست؟عشق یعنی نیکی و احسان کنیم

 

کاش می شد هیچ کس تنها نبود.

                  کاش می شد دیدنت رویا نبود...

 گفته بودی با تو میمونم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود...

سالیان سال تنها مانده ام، شاید این رفتن سزای ما نبود...

 من دعا کردم برای بازگشت، دستهای تو ولی بالا نبود...

بازهم گفتی که فردا میرسی ، کاش روز دیدنت فردا نبود


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:54  توسط احمد  | 

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir اميد دارویی است که شفا نمی دهد ، اما درد را قابل تحمل می کند.

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا

اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست.


بهاربيست                   www.bahar20.sub.irمن نبردم از یاد لحظه ی زیبایی که تو من را به فراسوی نگاهت بردی ودر آن لحظه ی

 روییدن عشق من فقط غرق در آهنگ صدایت بودم ولی افسوس که بردی از یاد قلب تنها

وترک خورده من که فقط مال تو بود.

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irاگر کسي را دوست داشته باشي ،نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني

دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش

بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن.

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irمرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ،

خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و

جدایی هست..؟؟؟

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبراي مرگ خود يک بهانه ميخواهم ... يک بهانه ي پوچ عاشقانه مي خواهم ... از غمي که

 می داني .. با تو بودنم مرگ است .. بي تو بودنم هرگز! .. اگر بهانه اين باشد .. من بهانه مي گيرم

و عاشقانه ميميرم.

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irزمان طولاني ميشودبراي کساني که غصه دارند.کوتاه ميشود براي کساني که شاد هستند

. دير مي گذرد براي کساني که منتظر هستند زود مي گذرد براي کساني که عجله دارند اما...

 اما ابدي ميشودبراي کساني که عاشق هستند.

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irهيچکس تنهاييم را حس نکرد لحظه ويرانيم را حس نکرد در تمام لحظه هايم هيچکس وسعت

حيرانيم را حس نکرد آن که سامان غزلهايم از اوست بي سر و سامانيم را حس نکرد.

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irاز دور چه زيباست امواج آبيه عشق اما دريغ و افسوس چون مي رسي سراب است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:53  توسط احمد  | 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 2:27  توسط احمد  | 

 

شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟"

استاد در جواب گفت: "به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"

و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم."

استاد گفت: "عشق يعنی همين!"

شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"

استاد به سخن آمد که: "به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"

تقدیم به ستاره آسمونم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 2:24  توسط احمد  | 

 وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمی كرد.

آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشكرم" و گونه من رو بوسيد.

می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم.

 

تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسيد.

 

می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم .

 

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بياد".

من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خيلي خوبي داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

 

يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد.

می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

 

نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم"

ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودش می دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."

اي كاش اين كار رو كرده بودم ... با خودم فكر مي كردم و گريه! . . .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 2:23  توسط احمد  | 

عشق واقعی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 2:4  توسط احمد  | 

سلام ای مهربان

دلم برای مادرم تنگ شده

صبر میکنم

در خواب مادرم به خوابم می آید .

باید به او زنگ بزنم.

ولی

بوییدن و لمس دستهای خسته اش

مرا آرام می کند.

کاش کاری برایش می کردم

نشد

نخواستی

تو کاری بکن

دستم بسته دلم خسته

کجایی خدا

کجایی.......

+نوشته شده در 2009/1/18ساعت7:2 AMتوسط zozo | | Comment

سلام خدا

دستهایم را می بینم.

دلم برای خودم هم میسوزد.

اینها چه گناهی دارند که فرسودمشان.

ای آفریننده سرانگشتان من

مرا دریاب

من اینجا هزلحظه منتظر وعده تویم.

حقیریمان را دریاب

ای آفریننده سرانگشتان من

دلم برای خودم هم تنگ شده.

اینجا حرم و روضه رضوانی نیست,

کجا بنالم تو را

برایم پیغامی بفرست

امروز

همین امروز

یا غیاث المستغیصین

امروز

این منم ....یعنی هیچ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:44  توسط احمد  | 

باز درکنار ان دریای مواج به اسمان مینگرم اسمان غرق در خون واتش است جنگی برپاست دریا جیغ سرداده از ترس به این سو وان سو می گریزد بعداز چند دقیقه صلح برقرار میشود ماه خنجر سیمینه ی خود رانمایان میکندیک یک ستاره ها به دور ماه جمع میشوند وطرفدار اویند ماه خواستار صلح است اما ابرهای سیاه پشت به ماه کرده صلح رابرهم میزنندتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comشروع به ازردن ابرهای کوچک میکنند تاجایی که انها را به گریستن وامیدارند  دریا عصبی میشود جوش وخروش می کند ابرهای سیاه برای ارام کردن دریا و جلوگیری از شورش ان بارعدوبرقتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com هولناکی دریارا می ترسانند تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comامافایده ای ندارددریاباز میترسدوعصبانی است ابرهای ظالم توان ایستادگی ندارند صبح نزدیک است ابرهای سیاه مانند حرف های خط خورده در صفحه ی اسمان هستند که مشاطه صبح ان هارا با پاک کن زیبایی هایش پاک میکندتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com .بعداز انها جشنی برپاست تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comخورشید چراغ را روشن می کند دریا مانند ایینه ای صاف وزلال میشئد پرندگان به رقص درمیایند وخودرادرایینه میبینند به خود میبالندوسرود سر میدهند ماهی ها دست در دست هم داده بازی میکنندبعداز ان شب سیاه وهولناک این زیبایی های وصف ناپذیر چگونه ممکن است اما فقط غیرممکن است که غیر ممکن است بجز...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 20:42  توسط احمد  | 

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

   

                                    نیست یاری که مرا یاد کند

 

 دیده ام خیره به ره ماند و نداد

 

                                    نامه ای تا دل من شاد کند

 

 خود ندانم چه خطایی کردم

 

                                 که زمن رشته الفت بگسست

 

در دلش جایی اگر بود مرا

 

                                   پس چرا دیده زدیدارم بست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 14:59  توسط احمد  | 

اگربوی گلی را دوست داری شاخه هایش را نشکن

               

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 14:56  توسط احمد  | 

http://whats-happening.net/flash/sg_stone_fa.swf" width="709" height="383">
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 14:50  توسط احمد  | 

بی وفایی کن وفایت می کنند

    

                                               با وفا باشی جفایت می کنند

 

                                 مهربانی گر چه آیینی خوشست

 

            مهربان باشی رهایت می کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 14:40  توسط احمد  | 


تو نیستی و دلم سخت غمگین است
حجم غم برای درک من سنگین است
کمــــــر خــم کـــــرده ام، انـــــدوهـــــــگینم
گل اشک را هر شب، از دو چشمم میچینم
کســـــی هرگـــز نمی فــهمد، که دلـــتنگم
پراز شادی بودم و اینک پر از دردم،و بی رنگم
کســـی حتـــی نمی پرســد، دلت کـــــــو ؟
و من آهم چون فریادی،رسد تا اوج تا هر سو
زبانم بند آمد، به جان مادرم اکنون
ز حد ناتوانی گونه ام از غم شده گلگون
کنون حرفم، به سان خنجری برنده میبرد
و سرگردان، به گوش هر کس و ناکس میغرد
دریغا حرف قلبم را دگر هرگز کسی نشنید
و بر لرزیدن قلبم، چه غمگینانه میخندید
همه می دانند اکنون، این سپیده آن سپیده نیست
کسی که در جسم من نشسته افسرده کیست ؟
برایم باعث حیرت شده، بیگانه ام من
چه در ظاهر، چه در باطن، چرا ویرانه ام من ؟

سلام، عید سعید فطر مبارک، نخواستم آپ کنم، اما به خاطر عید اومدم
امشب از خدا بخوایم که همه گناهامون رو ببخشه
بخوایم که مریضا شفا پیدا کنن
که پدر مادرامون حلالمون کنن
گه عاشق باشیم و بتونیم با خیال راحت عشق بورزیم

خلاصه همه چیزای خوب
------------------
فکر کن هر روز آخرین روز باشه
شایدم امروز آخرین روز باشه
هر روز که نباشی همینه، آخرین روزه

آخرین روزم رو خرابش نکن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 14:36  توسط احمد  | 

این هم یک گل زیبا واسه اونایی که وقتی این وبلاگو دیدند بی معرفتی نمی کنند و نظر می دن

 

 

                                        

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:25  توسط احمد  | 

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

 

                        عاقبت بر عشق من خندید و رفت

 

 اشک بر چشمان سردم حلقه زد

 

                       بی مروت گریه ام را دید و رفت

 

چشم از من کند و دل از من برید

 

                        حال بیمار مرا فهمید و رفت

 

با غم هجرش مدارا می کنم

 

                     گر چه بر زخمم نمک پاشید و رفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:23  توسط احمد  | 

  

 

                   شبی غمگین شبی بارانی و سرد

 

                    مرا در غربت فردا رها کرد

 

                  دلم در حسرت دیدار او ماند

 

                مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

 

            به من می گفت تنهایی غریب است

 

                    ببین با من چه ها کرد

 

               تمام هستیم بود و ندانست

 

            که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

 

              و او هرگز شکستم را نفهمید

 

                اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

 

                 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:13  توسط احمد  | 

سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه،بازم یه شعر طولانی و تکراری ولی زیبا،من که خودم این شعر رو خیلی دوست دارم شب ها شاید بیش از 10بار این شعر رو  گوش می کنم.اگه می تونستم آهنگش رو براتون می ذاشتم.

 

نيمه شب آواره و بي حس و حال

 

در سرم سوداي جامي بي زوال

 

پرسه اي آغاز كردم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال                 

 

از جدايي یک دو سالی مي گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

 

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را                           

 

آن نظر بازيان اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

 

هم چو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

 

آمد و هم آشيان شد با من او                                   

هم نشين و هم زبان شد با من او

 

خسته جان بودم كه جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

 

دامنش شد خوابگاه خستگي

اين چنين آغاز شد دلبستگي                           

 

واي از آن شب زنده داري تا سحر                  

واي از آن عمري كه با او شد بسر

 

مست او بودم ز دنيا بي خبر

دم به دم اين عشق ميشد بيشتر

 

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بين ما آغاز شد                                          

 

گفتمش:در عشق پا بر جاست دل

گر گشايي چشم دل بيناست دل

 

گر تو زورقبان شوي درياست دل

بي تو شام بي فرداست دل

 

دل از عشق روی تو حيران شده                                  

در پي عشق تو سرگردان شده

 

گفت:در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست مي دارم بدان

 

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم بدان

 

با تو شادي مي شود غمهاي من                             

با تو زيبا مي شود فرداي من

 

گفتمش:عشقت به دل افزون شده

 

دل ز جادوي دلت افسون شده

 

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

 

عالم از زيبائيت مجنون شده                                           

 

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش                 

 

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

 

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز او در اين دل جا نبود

 

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود                                   

 

خوبي او شهره ي آفاق بود                                         

در نجابت در نكويي طاق بود                                       

 

روزگار اما وفا با ما نداشت

 

طاقت خوشبختي ما را نداشت

 

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

 

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

 

آخر اين قصه هجران بود و بس

 

حسرت و رنج فراوان بود و بس                                      

 

يار ما را از جدايي غم نبود                                         

در غمش مجنون و عاشق كم نبود

 

بر سر پيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پيمان را شكست                      

 

بي خبر پيمان یاري را گسست                                        

اين خبر ناگاه پشتم را شكست

 

آن كبوتر عاقبت از بند رست                                       

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

 

با كه گويم او كه هم خون من است

خصم جان و تشنه ي خون من است

 

بخت بدبين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول آن رحمت نشد

 

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست             

 

از غمش با دود و دم همدم شدم

 

با چنين تقدير بد تدبير نيست  

 

باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

 

ذره ذره آب گشتم كم شدم

 

آخر آتش زد دل ديوانه را


سوخت بي پروا پر پروانه را

 

عشق من از من گذشتي خوش گذر                        


بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

 

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر


ديشب از كف رفت فردا را نگر

 

آخر اين يك بار از من بشنو پند


بر من و بر روزگارم دل مبند                                             

 

عاشقي را دير فهميدي چه سود


عشق ديرين را گسسته تار و پود                               

 

گرچه آب رفته باز آيد به رود

 

ماهي بيچاره اما مرده بود

.

. 

بعد از اين هم آشيانت هر كس است

باش با او ياد تو ما را بس است

 

                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:9  توسط احمد  | 

وقتشه از عشق تو دل بکنم مثل تو که رو دلت پا میذاری 

 

میخوام این روز ها مال خودم باشم 

 

این مهم نیست که منو دوسم نداری دیگه فرقی واسه من نمیکنه

 

انگاری بود و نبودت یکیه تا بیام دوباره عاشقت بشم

 

میبینم پشت سرم تاریکیه

 

خوابه چشمامو حروم کردی رفیق گل میخواستم تو یه خوار بودی رفیق

 

من ساده تورو ناجی می دیدم تو واسم طناب دار بودی رفیق

 

بیچاره دل دیوونه من تورو نشناخته عبادت میکنه

 

داره ذره ذره میمیره ولی به ندیدن تو عادت میکنه

 

خوش به حال تو که عاشق نشدی منو بی بهونه تنها میذاری 

 

وقتشه دلم رو به دریا بزنم به جهنم که منو دوست نداری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:5  توسط احمد  | 

ی وفایی کن وفایت می کنند

    

                                               با وفا باشی جفایت می کنند

 

                                 مهربانی گر چه آیینی خوشست

 

            مهربان باشی رهایت می کنند

             

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:3  توسط احمد  | 

كاشكي پرنده پر نداشت

در سراشیبی تقدیر

   نام مرا 

   با نام تو تشنه کرده اند     

   و رفتنت را        

       بر دلم داغ نهاده اند           

دریغ         

             از دریایی که در چشمهایت نشسته است                  

              بی آنکه بخواهد                       

              آیینه ها را آبی ببیند                        

                      یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب                            

                    که تکرار آبی ترین زلال ها                         

               در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت                     

              تو را تداعی می کند                   

               برو به فکر من نباش                     

               برو به پای من نسوز                      

                 برو به فکر من نباش                      

                 من یه جوری سر میکنم                       

                  زندگی رو با سختیاش........ا                       

                با که درددل کنم؟                     

             با کسی که پرنده بود برام؟                 

            با کسی که اشیانه بود              

                دلم به چه خوش بود                 

             کاشکی  پرنده پر نداشت                 

          از پریدن خبر نداشت              

       درخت باغ آرزوش         

      دغدغه تبر نداشت           

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 19:28  توسط احمد  | 

نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه

                                              من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر

 نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه

                                                        تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه

 من چه جوري واست بگم بارون قشنگ ونم نمه

                                                        هواي رفتن   كه كني واسه تو فرقي نداره

 اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه 

                                                        آخرشم دق   مي كنم تا من و دوست داشته باشي

 مردن كه از عاشقيه يک دفعه نيست كه كم كمه

                                                       من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني

زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه

                                                       مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟

                                                       

مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه     

                                                        برو به خاطر خودت اما به من قول بده

 

 هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه   

 

                                               رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن

 

 قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه

                                                      شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه

حق با تو،تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه

 



         

 

  

دلم میخواد بمیرم

شاید آروم بگیرم

بگیرم دستاتو تو دستهام

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...

 

تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند

*** 

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشونبسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
 آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين
فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به
دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود
گفت و اين بار رفت سمت دريا.................


 

 

 

از کوه بالا رفتم

به دنبال پرنده ام گشتم

پرنده ی خود را در قفس دیگری دیدم

سکه هایم را در آورم

گفتم : پرنده ام

گفتند: زمان تو سپری شد

به دنبال دیگری باش

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 19:27  توسط احمد  | 

نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه

                                              من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر

 نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه

                                                        تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه

 من چه جوري واست بگم بارون قشنگ ونم نمه

                                                        هواي رفتن   كه كني واسه تو فرقي نداره

 اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه 

                                                        آخرشم دق   مي كنم تا من و دوست داشته باشي

 مردن كه از عاشقيه يک دفعه نيست كه كم كمه

                                                       من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني

زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه

                                                       مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟

                                                       

مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه     

                                                        برو به خاطر خودت اما به من قول بده

 

 هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه   

 

                                               رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن

 

 قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه

                                                      شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه

حق با تو،تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه

 



         

 

  

دلم میخواد بمیرم

شاید آروم بگیرم

بگیرم دستاتو تو دستهام

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...

 

تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند

*** 

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشونبسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
 آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين
فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به
دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود
گفت و اين بار رفت سمت دريا.................


 

 

 

از کوه بالا رفتم

به دنبال پرنده ام گشتم

پرنده ی خود را در قفس دیگری دیدم

سکه هایم را در آورم

گفتم : پرنده ام

گفتند: زمان تو سپری شد

به دنبال دیگری باش

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 19:27  توسط احمد  | 

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 19:24  توسط احمد  | 

ليلي نام ديگر آزادي

 

دنيا كه شروع شد زنجير نداشت خدا دنياي بي زنجير آفريد.

آدم بود كه زنجير را ساخت شيطان كمكش كرد .دل زنجير شد،عشق زنجير شد،دنيا پر از زنجير شد

 و آدم ها همه ديوانه ي زنجيري.خدا دنياي بي زنجير مي خواست نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .امتحان آدم همين جا بود دست هاي شيطان پر از زنجير بود .

خدا گفت:زنجيرت را پاره كن شايد نام زنجير تو عشق است.

يك نفر زنجير هايش را پار كرد نامش را مجنون گذاشتند مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري

اين نام را شيطان براي او گذاشت شيطان آدم را در زنجير مي خواست .

ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد .ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد .

ليلي ماند ؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 19:23  توسط احمد  |